مرثیه ای برای گریستن
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧ 

1- دیروز با یکی از دوستای دانشگاه صحبت میکردم.ناراحت بود که یکی اومده سگش رو تو ویلاشون توی دماوند کشته. امروز دیدم تو فیسبوکش عکس سگ رو گذاشته و اعلام عمومی کرده این ضایعه رو. و خیلیها هم باهاش هم دردی کرده بودند و از باعث و بانی کشته شدن سگ به نام قاتل، جانی، غیر انسان و ... یاد کرده بودن.

2- داخل مترو که میرم دیگه عملا شده اتوبان دست فروشها. هر چیزی برا فروش دارن. چراغ قوه، خمیر دندان، مسواک، نخ دندان، سوزن نخ کن، لواشک، حشره کش و ... . در هر سنی هم به این کار مشغولن. این دو روزه اخیر که سوار شدم یه پیر مردی میاد و با صدای نزاری تلاش میکنه به مردم کیف پول بفروشه. دیروز میخواستم بهش بگم که حاجی کیف پول چیزی نیست که براش مشتری زیاد باشه و اونقدری که زحمت میکشی برات آورده نداره. روم نشد و فکر کردم شاید ناراحت بشه. التماس میکرد که برای خرج دوا و درمون بچه اش نیاز داره.

3- به طور عادت مسیر میدان تجریش تا خونه رو پیاده میرم. تو این مدت چیزای زیادی دیدم که بهشون فکر کردم و ذهنم رو مشغول کرده. اما جدیدا چیزی دیدم که حرفی برای گفتن ندارم راجع بهش. جلوی پارکینگ شهرداری شبها حدودای 8 به بعد یه زوج جوان میان میشینن و خانم شروع میکنه به تار زدن و آقا هم به خواندن. من و مردم هم گذرا از کنارشون رهسپار به مقصدشون

4- آمار تخلفای مالی همینجوری داره در میاد. آمار اخراج کارگران بینوا هم چنین.در هر دو مورد سکوت مرگبار مسئولین و داعیه داران اسلام و مسلمین و مهرورزی به گوش میرسه.گویا قصد دارن خیلی «کش ندن» ماجرا رو.

5- خدایا اوضاع جوری شده که موقع راه رفتن تو خیابون نه میتونی سرت رو بندازی پایین به مسیرت ادامه بدی نه میتونی به جلو نگاه کنی موقع راه رفتن!!!


کلمات کلیدی:
 
یاد ایام
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤ 

چندی هست که دست و دلم به نوشتن درست حسابی نمیره. نه ازین نوشته های روزمره که برخی زمانها میذارم تا از این فضا به صورت مجازی غباروبی کرده باشم. از اونایی منظورمه که خودم باهاش ارتباط درست برقرار میکنم.

چند روز پیش از خواب بیدار شدم هنوز در کش و قوس تصمیم گیری بلند شدن از جام بودم که به صورت ناگهانی شعری اومد تو ذهنم که حافظ میگه

ببرد از من قرار و طاقت و هوش// بت سنگین دل سیمین بنا گوش

یادمه قدیما که خیلی اهل مشاعره بودم این شعر رو حفظ کرده بودم و برای حال گیری به ملت می انداختم. بعد حدود 5-6 سال از خواب بیدار شی این شعر بیاد تو ذهنت!!! الله اکبر

پ.ن.1: صحبت مشاعره شد یاد خاطره ای افتادم از دبیرستان که با بچه های کلاس گروه مشاعره راه انداختیم و تو مسابقات مدرسه شرکت کردیم. بدون مشکلی رسیدیم فینال!!! یه گروه از سال بالاییها بودن که انصافا قوی بودن.مشاعره که شروع شد زور هیچ کس به اون یکی نچربید و نتیجه اینکه نوع مشاعره عوض شد بماند که آخرش ما باختیم اما نتیجه مشاعره خیلی برام لذت بخش بود. در شعرهایی که میخواندیم حرفهای «ص،ض،ط،ظ» از همه بیشتر بود و حدود 15-16 باری ازین حروف به هم انداخته بودیم. خلاصه اینکه به همچین تیمی بودیم

پ.ن.2: پست قبلی به دلیل عدم اتباط برقرار کردن خودم باهاش پس از مدتی حذف گردید. شاید بازنویسی شود


کلمات کلیدی:
 
خداحافظی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ 

دیگه کم کم داره بوی خداحافظی برای تعطیلات عید نوروز شروع میشه

البته خیلی وقته شروع شده چراکه این هفته درسای دانشگاه رو تعطیل کرده بودیم.

هیچ نوشته، شعر و جمله زیباتری از همون دعای معروف تحویل سال برای نوشتن نداشتم. اون جملات رو هم که همه بلدن و دیگه من اشاره ای نمیکنم

پ.ن.1: سال نوی همگی مبارک باشه

پ.ن.2: دیروز موقع خداحافظی با یه سری موقع خداحافظی طرف یه جمله ای گفت که در نوع خودش باحال بود. برگشت گفت:

ایشالا امسال، سال نابودی شما از دنیای مجردان باشه

اولش موندم میخواد جمله رو چه جوری تموم کنه ولی آخرش خوب تونست جمعش کنه


کلمات کلیدی:
 
نا امیدانه ها7 (با رنگ و بوی امید)
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸ 

گریه

پ.ن.1: الهی لا تُسَوِّد وَجهی یَومَ تَبیَضُّ فیهِ الوُجوُه

پ.ن.2: ای دل چه اندیشیده‏ای در عذر آن تقصیرها

پ.ن.3: صد بار اگر توبه شکستی بازا


کلمات کلیدی:
 
تبلیغ فرهنگی
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱ 

میشه گفت مدتها بود که دیگه امیدی نداشتم که یه تبلیغ فرهنگی ببینم که قشنگ باشه و سخیف نباشهگریه. انقدر به انواع مختلف کج سلیقگیها در انجام تبلیغات دیده بودم که آرزوی دست نایافتنی می‏نمود این تبلیغ درست حسابیناراحت. مثلا اینکه برای تبلیغ حجاب میان از شکلات استفاده میکنند که اگه پوشش نداشته باشه مگس دورش جمع میشه و اگه پوشش داشته باشه هیچ اتفاقی براش نمیوفته، نهایت کج فهمی و کمبود مسائل دیگه رو در طراح آن تبلیغ و کسی که اجازه‏ی نصب آن تبلیغ رو داده، میرسونه. یا خیلی موارد دیگه

چندی پیش برا یکی از کارای شرکتمون رفته بودم شهرداری منطقه 9، جلسه با زیباسازیعینک. مدیر مربوط هنوز از جلسه قبلی فارق نشده بود و من نشسته بودم رو صندلی منتظرخمیازه تا اینکه یه جمله دیدم بالا سر آقا منشی مدیرتعجب.نوشته همچین چیزی بود که واقعا خوشم اومد ازش. راجع به نظم حضور

زود آمدن و دیر رفتن ایثار است

به موقع آمدن و به موقع رفتن نظم است

دیر آمدن و دیر رفتن بی نظمی است

دیر آمدن و زود رفتن خیانت است

شما رو نمیدونم اما خلاصه کلی با این نوشته ارتباط گرفتم 

پ.ن.1: لنگه کفشی در بیابان غنیمت است


کلمات کلیدی: